الفبای ادمی
ميدوني آدما بين« الف» تا «ي» قرار دارند.بعضي ها مثل «ب» برات مي ميرند، مثل « د» دوستت دارند، مثل« ع»عاشقت ميشوند،مثل «م» منتظر مي مونند تا يک روز مثل «ي» يارت بشن![]()

عشق
ميدوني آدما بين« الف» تا «ي» قرار دارند.بعضي ها مثل «ب» برات مي ميرند، مثل « د» دوستت دارند، مثل« ع»عاشقت ميشوند،مثل «م» منتظر مي مونند تا يک روز مثل «ي» يارت بشن![]()

عشق یعنی غصه و دلواپسی
عشق یعنی بی کسی در بی کسی
عشق یعنی از بدی عاری شدن
اشک از چشم دلت جاری شدن
عشق یعنی روز و شب در جست وجو
عشق یعنی با مرادت گفتگو
عشق یعنی نفس خود را هی کنی
راه دشوار جنون را طی کنی
عشق یعنی سر فدای راه دوست
عشق یعنی هر چه داری مال اوست
عشق.....................................
N![]()
![]()
N
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
پرسنده : من شنيدستم
تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك ! چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
چيست ؟
وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست
دشت ها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن، آزاو پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشاندست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست.......

هنوز در به در کوچه های خاطره ام
هنوز اسم تو جا مانده کنج حنجره ام

هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو
در انحصار غم عشق در محاصره ام

به عشق اینکه ببینم دوباره میآیی
هنوز روی سکوی کنار پنجره ام

شب از بکارت روحم عبور کرد ولی
قسم به ماه نگاهت هنوز باکره ام

تو را به آینه سوگند میدهم
نجمه
مرا به پنجره فولاد شب نزن گره ام

به چشم من غم عشق تو مثل دایره ایست
که من چو عقرب عاشق درون دایره ام

چقدر غم زده در سینه میتپد قلبم
همیشه بی تو من اینقدر غرق دلهره ام

تو مثل طعم غزل های من خوش آهنگی
و من شبیه تو یک واژه در محاوره ام

خدا را دوست دارم
چون بدون آن عشق نیست
عشق را دوست دارم
چون بدون آن زندگی نیست
زندگی را دوست دارم
چون بدون آن تو نیستی
تو را دوست دارم
چون بدون تو من نیستم
چشم تو از كهكشان راه شيري هم سرست
پيش چشمان تو ياس و ناز و مريم پر پر است
من نمي دانم چه رازي بين عشق و اسم توست
اسم تو از هر چه زيباتر ديده ام زيباتر است
![]()
يك عمر تو را به هر كجايي بردم
هر لحظه گذشت بي تو من نشمردم
حالا تو بمان و قصه ات راحت باش
از بس نرسيدم به تو آخر مردم
![]()
تو را در درون چشمهایم می گذارم
پلکهایم را می بندم !
تمام شب . . .
رویای تو . . .
خوابم را کوتاه می کند . . .
و صبح . . .
صبح گونه های زیبای تو خیس است ...![]()
آری این آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من دگر به پایان نمی اندیشم
که همین دوست داشتن برایم زیــبـــــــــاســــــــــــــــت !!!فروغ فرخزاد !!!
![]()
دریا بدون آسمان رنگی ندارد...
پس من دریا و تو آسمان ....!!!
![]()
می پرسند که چرا دوستت دارم؟
سوال بیخودی است!!!
باید میپرسیدند که چرا نفس میکشم؟
![]()
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زند گی و آرزوی من
او هستی من است که آینده د ست اوست !!!
![]()

از سنگ ها وفلزها فاصله میگیرم و به عشق نزدیک میشوم .کمی به درختان فکر میکنم وبه شاخه هایی که با نام تو پرنده می شوند و به پرنده هایی که بالهایشان گاهی بالاترازآسمان میروند. وقتی همه ئ گیاهان خوابیده اند،خودم را درشادترین شبنم تماشا میکنم وبه یادتو می افتم که یک روزآینه ای به من دادی وگفتی دلت را با این آینه آشتی بده! باورکن دلم میخواهد تا صبح قیامت روبرویت بنشینم وباتوحرف بزنم،حرفهایی تازه ترازبهار، حرفهایی ازجنس دلهای بی قرار.حرفها ازکوچه های بن بست و دره های پست فاصله میگیرم و به تو نزدیک میشوم .کمی به ابرها فکر میکنم که همیشه دستهایشان پرازباران است و به عطری که ازملکوت جاریست آیا کسی در آسمان مرا میشناسد ؟ آیا میتوانم همراه تو درباغ های فرشتگان قدم بزنم ؟ آیا کسی در آنجا به من سیب تعارف خواهد کرد ؟ آیا اجازه خواهم داشت هروقت که دلم بخواهد دروصف تو شعر بگوییم ؟ ای زلاترین آیه ئ هستی !اگرتو بهشتی نیستی پس چیستی ؟ من ایمان دارم اگر چشم ستاره ها به توبیفتد تا ابد ساکنه زمین خواهندشد. ازخودم فرسنگها فاصله میگیرم وبی آنکه به جزر و مد دریا فکرکنم ،نام تورا روی پیشانی ساحل مینویسم.















عشق پلی است برای وصل به دلدار عشق سکوی پرواز دو کبوتر است
دو کبوتر عاشق که بتوانند با هم زندگی را بسازند و از بودن با هم احساس خوشبختی کنند.
به امید روزی که همه به محبوب خود برسند.
دلم برات تنگ شده....
دلم گرفته....
بی حوصله ام...
نگرانم...
غمگینم...
سر در گمم...
نمی دونم یه حس نیازه... یه حس تنهایی.. اما چرا تنها؟.. بهت احتیاج دارم.. همش این تو ذهنم می چرخه که " دوست داشتن دیگری نیازتو ـ نه محبت در حق اون ... می خوام که در کنارم باشی. با تو خودم رو میشناسم... با تو حس زندگی رو می فهمم... با تو ...
نمی دونم اصلا چمه؟! اصلا حال خودم و نمی فهمم.. فقط می خوام... چی می خوام؟! نمی دونم...
کمک کن رها باشم...به دریای محبتت نیاز دارم .. کمکم کن...
" کمکم کن ..کمکم کن.. نذار اینجا بمونم تا بپوسم..... کمکم کن..."
خدای من... مهربون بی همتا... بازم می خوام که در کنارم باشی... تو بهتر از هر کس حس درونی من رو میدونی.. پس بخواه که....
" دل تنگی هایش را در جویبار دفن کرد
زلال شد
درست مثل...."
هی باران... کجایی؟! گم شدی...؟! خودت رو پیدا کن... داری فراموش میشی... زود برگرد... منتظرتم... خودت خودـ خودت دوباره خودت رو میخوام...
" اگر شاد باشی . زمان معنایی نخواهد داشت
زمان از میان خواهد رفت..."
پس سعی کن... فقط....
سعی